تبليغاتX
farzad

farzad

lمطالب زيبا .عكس زيبا .

HOMEPAGE

E-MAIL

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 14:26 توسط farzad |

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 14:50 توسط farzad |

خداوندی خدا


 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت...
 
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :
 
می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه
 
دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا
 
نشست .
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود
 
" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم،
 
ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .
 
 این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ كجای دنیا را گرفته بود ؟
 
 و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان
 
همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.
 
 انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
 
خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به
 
 دشمنی ام بر خاستی.
 
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های
 
گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 13:29 توسط farzad |

نگاه کنید اینا اومدن برنزه بکنن

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:17 توسط farzad |

Set your Home Page